تبليغاتX
سیاه قلب

الآن ساعت یک و ده دقیقه بامداد را نشان می دهد. امشب از اون شباییه که نه خوابم میاد و نه کاری دارم تا انجام بدم. البته کار برای انجام دادن زیاد دارم ولی نه الآن وقتشه و نه در طول روز حوصله انجامشو دارم مثل درس خوندن .گفتم بیام بنویسم تا شاید کمی خسته شدم. دارم فکر می کنم از چی بنویسم از کجا.وقتی به زندگیم نگاه می کنم می بینم خیلی با اون چیزی که من توی ذهنم ساخته بودم فرق می کنه.جالب اینجاست من توانایی ساختن زندگی رویاهامو داشتم و دارم اما هیچوقت اون طوری زندگی نکردم.مرد رویاهای من (البته من دختر نیستما) با خیلی با شخصیت من متفاوته.الگوهای من برای زندگی خیلی بزرگ و مقدس هستند اما من... . امشب اصلا قصد درد دل کردن ندارم فقط هرچی که به ذهنم بیاد میارمش روی صفحه مانیتور.این روزها ذهنن من خیلی شلوغ شده.همه چیزی توش پیدا میشه عین بازار شام.هم چیزایی که ارزش فکر کردن را دارند و هم اونایی که ارزش ندارن ولی خوب ذهن من از هر دوی آنها پره.به روزهای اول آشناییم با زینب فکر می کردم. به سال های قبل از اعتیادم.به تصمیم هایی که گرفته بودم. به توبه هام. به زندگیم که من چه چیزهایی ازش می خواستم و به کدومشون رسیدم. به خدا و رابطه من با اون.به اینکه چقدر با آدم سال های پیش فرق دارم.ای کاش این تفاوت باعث شادی من می شد اما چیزی جز حسرت به دلم نمی ذاره.حتی همین فکر کردنم.قبلا وقتی به زندگیم فکر می کردم عذاب وجدان می گرفتم .عصبی می شدم اما الآن اصلا.انگار قلبم کاملا سیاه شده.چند شب خواب پدر بزرگمو دیدم.خدا رحمتش کنه .خیلی دوسش داشتم.خیلی وقت بود به خوابم نیامده بود. روی مبل خونمون نشسته بود به محض اینکه دیدمش پریدم بغلش و های های گریه کردم.فشارش می دادم و فقط گریه می کردم. دلم خیلی واسش تنگ شده.با اینکه سنش بالا بود دلش عین یه جوون بود.از ما هم باحال تر شادتر.آی از دست کاراش می خندیدیم. مخصوصا وقتی شعر میزد زیر آواز و می رقصید. شعری که یک بینت بیشتر نداشت و تا یادم میاد همیشه وقتی می خواست آواز بخونه همینو می خوند:« دلبرم دلبر دل به تو دادم تا با من یار شوی ، محرم اسرار شوی» یادش بخیر. یادش بخیر وقتی که حقوقشو از بانک می گرفتم و وقتی تحویلش می دادم اول چنتا از هزاری هارو برمی داشت و می ذاشت توی جیبم و بهم چشمک می زد که یعنی دم نده بقیه بفهمن. عجب روزایی بود. وقتی ماهواره واسش گرفته بودیم و کانالهای ناجورشو بستم اعتراض می کرد مگه من دل ندارم چرا می بندیشون و ما از دستش فقط می خندیدیم.بهش گفتم بابا بزرگ گناه داره اون دنیا باید جواب بدیها و اونم می گفت چی چی رو گناه داره بذار می خوام ببینم. وقتی دلش از دست بقیه پر بود برام درد دل می کرد. یادش بخیر. گاهی خیلی دلم واسش تنگ میشه. مدتی بود که سر قبرش نرفته بودم اومد به خوابم بهم گفت من باهات قهرم چرا دیگه به دیدنم نمیای. یعنی الآن داره منو می بینه. دختر عمه ام هم واسم خواب دیده امشب.می گفت خواب دیدم چسبیدی به یه دختر و می گی می خوام باهاش عروسی کنم اگرم نذارین خودمو می کشم و دخترم از اونایی بود که من ازش خوشم نمیاد بهش گفتم پر خوردی منو این حرفا. امشب مادربزرگم هم غافلگیر شد آخه تولدش بود خبر نداشت دخترا واسش کیک پختنو یهو وارد خونش شدن. ای کاش رابطم با زینب یه جوری به هم بخوره. هرچی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که منو اون هیچ نقطه مشترکی باهم نداریم. اون دنیای خودشو داره من دنیای خودمو. اما اون داره روز به روز وابسته تر میشه. نمی دونم چه جوری بهش بگم اگر جدا بشیم به نفع خودته.دلم نمیاد .نمی تونم بعد اون همه حرفای قشنگ اینو بهش بگم. این اولین تجربه من توی این زمینه بود.واقعا معنای حقیقی عشقو درک کردم.عشقی که تا وقتی در من وجود داشت از من انسانی دیگر ساخته بود. اما پایدار نبود.زینب هنوز هم مثل سابق منو دوست داره و این باعث آزار من میشه. چون باعث میشه اینجوری احساس کنم انسان بی رحمی هستم. یه آدم بی خود. اما مگه دسته خودمه اون روزی زینبو عاشقانه دوست داشتم دست خودم نبود و حالا هم که عشق قبلو نسبت به اون ندارم هم دست خودم نیست. احساس آدما از دلشون نشات میگیره.می دونم احساس دخترا بازیچه نیست به همین خاطر از خودم بدم میاد. خوب چیکار کنم زن و شوهر ها هم بعد چند سال زندگی می فهمن به درد هم نمی خورن حالا ما که فقط دو ماهه با ها هستیم و فقط دوتا دوستیم نه بیشتر. اما اگر به دو ماه پیش برگردم هیچوقت این رابطه را آغاز نمی کنم. وضعیت مالی خوبی هم نداریم.شکر خدا هیچوقت محتاج نبودیم اما وقتی با دوستانم به گردش میریم و اونها پول خرج می کنن و بقیه را هم حساب می کنن. قتی هروقت کیفشونو باز می کنن چند هزارتومن تو کیفشونه یه جوری می شم. آخه منم دوست دارم گاهی اونارو حساب کنم. دوست ندارم بهم تیکه بندازن . دوست ندارم به خاطر مسائل مالی بعضی از گردشارو نرم. دیگه از اینکه برای هر چیزو ناچیزی دستمو جلوی بابام دراز کنم خجالت می کشم. به هردریم زدم واسه کار نشد که نشد. همه درا روم بسته شده. وااااااای واحدای تابستونی رو بگو نهم امتحان دارم و هنوز یه کتابارو که نخریدم و یکیشونم نصفشو دست و پا شکسته بلدم. کل روزم بیکارما اما اصلا حس درسو ندارم. بی خیال تا اینجاش گذشته بقیشم می گذره. ولی وای به روزی که تموم بشه. زندگیمو می گم. اگر اینجوری ادامه بدم واقعا اون دنیا باید چیکار کنم. خوب معلومه دیگه مسسسسسسسسسستقیم تو جهنم ایکپیری احمق. خودت خواستی دیگه پس حقته.ولی خودمون منم عجب زندگی واسه خودم ساختما خاک تو سرت کنن. هنوزم داری ادامش می دی هرچی سرت بیاد حقته نکبت. وای چقدر اینجا گرمه دارم می پزم.تنم خیس عرقه.تازه لباسمو درآووردم. خوب دیگه همین حرفام تموم شد .یه مشت حرفی که نه سر داشت نه ته .همینه دیگه من اینجوری نوشتنو دوست دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنفر  | 

واااای چه گردو خاکی گرفته اینجا.خیلی وقته به اینجا سری نزدم. از همه دوستان بی خبرم.نمی دونم توی دنیای نت چی گذشته.راستشو بخواین دیگه حال و حوصله ای نمونده واسه نوشتن.روزگارم می گذره.اگر می خواین بدونین در چه وضعیتی هستم باید بگم به مدت یک ماه و نیم تونستم طاقت بیارم نه بیشتر. نمی دونم عشق زینب کمرنگ شد و یا طاقت من بیش از این نبود.به هرحال من دیگه عادت دارم.این شکست ها سه سال است که با من آشنایند.در حال حاضرم همون آدم ثابقم. فقط اینو می دونم توانایی ترک و دارم اما اصلا نمی تونم یه تصمیم قاطع بگیرم .نه در این زمینه بلکه در تمام زمینه های زندگیم. شدم یه آدم سست. از امثال متنفرم ولی مهم نیست دارم زندگیمو می کنم. گور سیاه هرچی میخواد بشه بشه دیگه بهش فکر نمی کنم. البته این یه دروغه نمی تونم فکر نکنم ولی خوب چیکار کنم باهاش کنار میام.همینه که هستم. خلاصش اینکه فقط دارم نفس می کشم نه زندگی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنفر  |